p:31
هانا:منظور متئو از مواد چیه؟ صدام لرز داشت، لرزشی که از کنترل خارج شده بود.
متو تردید کرد اما در نهایت گفت:
متئو:مواد مخدر. یک ماه... یک ماه تمام توی غذا و هرچیز قابل خوردنی، ریختنش.
دنیا دور سرم چرخید.
خدایا... چه موادی؟ همون لحظه همه چیز مثل پازلی نفرینشده سرجاش نشست؛ اصرار عجیبشون برای اینکه حتما غذا بخورم،مدام سوک رو وسط مبکشی … تمام اون فقط برای این بوده مواد ناشناختهای را به خوردم بدن.
من چی بودم حالا؟
یه معتاد؟
یه متوهم؟
یه چیزی بین هر دو…؟
هانا:بـ... باید چیکار کرد؟
صدای خودم غریبه بود.
کوک یک لحظه نزدیک شد. همون یک قدم کافی بود تا لرزش خفیفی توی بدنم شکل بگیره. دلم میخواست ازش دور باشم.و در عین حال به وجودش نیاز داشتم. و همین تناقض لعنتی حالم رو بدتر میکرد.
بلافاصله عقب رفت و نفسی رو که انگار توی گلوش گیر کرده بود، بیرون داد.
کوک:بدنت به اون مواد عادت کرده.زمان میبره تا با نبودش کنار بیاد. ممکنه درد شدید داشته باشی، ممکنه توهم بزنی... شاید هردو. اما… همهش تموم میشه. قول میدم.
راه تنفسم بسته شده بود. انگار سنگی روی نایم گذاشته بودن.
پس من الان آدمی بودم وسط ترک یک ماده ناشناس؟
چرا؟ چرا باید همهی اینها برای من اتفاق میافتاد؟
صورتم رو بین دستهام پنهون کردم. هر مرضی راه چارهای داشت، اما چرا برای من همیشه وقتی یکی درمان میشد، یکی دیگه از نو شروع میشد؟
از ضعف متنفر بودم.
چون ضعیف بودم.
این هم درست میشد.
فقط یک مدته.
از بدتر از این هم گذشتی.
این هم یک تجربهی لعنتی جدید.
حرف هایی که همیشه به خودم زدم دریغ از اینکه حتی یکبار هم دلم رو گرم کنه.
بدندرد رو میشد تحمل کرد… ولی توهم؟
همین چند دقیقه پیش جونگکوک رو نشناختم. اگر بهش صدمه میزدم چی؟ اگر بعداً به کس دیگه یا چیزی که حتی واقعی نیست صدمه بزنم چی؟
دیگه حرفهایشون رو نمیشنیدم. غرق احتمالاتی بودم که یکییکی گلوم رو میبریدن.
هانا:برید بیرون. لطفاً.
بالاخره گفتم.
دهنش برای مخالفت بازشد،اما ادامه دادم
هانا:زمان میخوام. باید اینا رو هضم کنم، باید باهاش کنار بیام تا بتونم دووم بیارم. درسته؟
کوک:درسته.اما من باید کنارت باشم. اجازه نمیدم تنهایی درد بکشی،خصوصا توی این موقعیت
گاهی اوقات از سرسخت بودنش متنفرم. من حتی نمیدونستم چند لحظهی بعد چی به سرم میاد. اگر ناخواسته بهش صدمه میزدم… هرگز، حتی یک روز هم، نمیتونستم خودم رو ببخشم.
هانا:من نیازی به هیچکس ندارم.سعی نکن جوری رفتار کنی که انگار حال من برات مهمه وقتی خودت زمانی بدتر از این رو سرم آوردی.
میدونستم تیر از کمان رها شده.
میدونستم زخم میزنه.
میدونستم ناراحتش میکنه.
ولی مجبور بودم.
مجبور بودم اون رو هل بدم بیرون.
چهرهی متحیرش مثل ضربهای مستقیم به قلبم بود.
کوک:اره، من یه عوضیم.یه بزدل احمق. کسی که حتی لیاقت تنفس کردن توی هوایی که تو نفس میکشی رو هم نداره... اما اینا رو بعداً حرف میزنیم. الان فقط مهم اینه حالت خوب بشه.
چاقویی تیز پشت پلکهام رو خراش میداد.لعنتی تو عوضی نیستی!!نتونستم این رو با صدای بلند بهش بگم،چون حالا،تا حد امکان باید ازم دور میموند،صدمه زدن به خودم قابل تحمل بود،اما اون...
هانا:نمیخوام ببینمت.بهت نگاه میکنم، همهچی یادم میافته. باید تنها باشم. باید فکر کنم. با حضور تو نمیتونم. داری همهچیز رو سختتر میکنی.
چشمان تیرهاش درد را مثل زخمی باز فریاد میزد.
نفس کشیدن برام سخت شد.
هانا: خواهش میکنم… برو. این یکی عاجزانه بود؛ بیفیلتر، بینقاب.
ملحفهی ابریشمی زیر انگشتام مچاله شده بود. چشمهام دوباره میسوختند.
_حرصم میگیره وقتی کسی که جز یه وسیلهی انتقام برای گندکاریهای پدرش نبوده، اینطور از تنفر و عصبانیت حرف میزنه…
متو تردید کرد اما در نهایت گفت:
متئو:مواد مخدر. یک ماه... یک ماه تمام توی غذا و هرچیز قابل خوردنی، ریختنش.
دنیا دور سرم چرخید.
خدایا... چه موادی؟ همون لحظه همه چیز مثل پازلی نفرینشده سرجاش نشست؛ اصرار عجیبشون برای اینکه حتما غذا بخورم،مدام سوک رو وسط مبکشی … تمام اون فقط برای این بوده مواد ناشناختهای را به خوردم بدن.
من چی بودم حالا؟
یه معتاد؟
یه متوهم؟
یه چیزی بین هر دو…؟
هانا:بـ... باید چیکار کرد؟
صدای خودم غریبه بود.
کوک یک لحظه نزدیک شد. همون یک قدم کافی بود تا لرزش خفیفی توی بدنم شکل بگیره. دلم میخواست ازش دور باشم.و در عین حال به وجودش نیاز داشتم. و همین تناقض لعنتی حالم رو بدتر میکرد.
بلافاصله عقب رفت و نفسی رو که انگار توی گلوش گیر کرده بود، بیرون داد.
کوک:بدنت به اون مواد عادت کرده.زمان میبره تا با نبودش کنار بیاد. ممکنه درد شدید داشته باشی، ممکنه توهم بزنی... شاید هردو. اما… همهش تموم میشه. قول میدم.
راه تنفسم بسته شده بود. انگار سنگی روی نایم گذاشته بودن.
پس من الان آدمی بودم وسط ترک یک ماده ناشناس؟
چرا؟ چرا باید همهی اینها برای من اتفاق میافتاد؟
صورتم رو بین دستهام پنهون کردم. هر مرضی راه چارهای داشت، اما چرا برای من همیشه وقتی یکی درمان میشد، یکی دیگه از نو شروع میشد؟
از ضعف متنفر بودم.
چون ضعیف بودم.
این هم درست میشد.
فقط یک مدته.
از بدتر از این هم گذشتی.
این هم یک تجربهی لعنتی جدید.
حرف هایی که همیشه به خودم زدم دریغ از اینکه حتی یکبار هم دلم رو گرم کنه.
بدندرد رو میشد تحمل کرد… ولی توهم؟
همین چند دقیقه پیش جونگکوک رو نشناختم. اگر بهش صدمه میزدم چی؟ اگر بعداً به کس دیگه یا چیزی که حتی واقعی نیست صدمه بزنم چی؟
دیگه حرفهایشون رو نمیشنیدم. غرق احتمالاتی بودم که یکییکی گلوم رو میبریدن.
هانا:برید بیرون. لطفاً.
بالاخره گفتم.
دهنش برای مخالفت بازشد،اما ادامه دادم
هانا:زمان میخوام. باید اینا رو هضم کنم، باید باهاش کنار بیام تا بتونم دووم بیارم. درسته؟
کوک:درسته.اما من باید کنارت باشم. اجازه نمیدم تنهایی درد بکشی،خصوصا توی این موقعیت
گاهی اوقات از سرسخت بودنش متنفرم. من حتی نمیدونستم چند لحظهی بعد چی به سرم میاد. اگر ناخواسته بهش صدمه میزدم… هرگز، حتی یک روز هم، نمیتونستم خودم رو ببخشم.
هانا:من نیازی به هیچکس ندارم.سعی نکن جوری رفتار کنی که انگار حال من برات مهمه وقتی خودت زمانی بدتر از این رو سرم آوردی.
میدونستم تیر از کمان رها شده.
میدونستم زخم میزنه.
میدونستم ناراحتش میکنه.
ولی مجبور بودم.
مجبور بودم اون رو هل بدم بیرون.
چهرهی متحیرش مثل ضربهای مستقیم به قلبم بود.
کوک:اره، من یه عوضیم.یه بزدل احمق. کسی که حتی لیاقت تنفس کردن توی هوایی که تو نفس میکشی رو هم نداره... اما اینا رو بعداً حرف میزنیم. الان فقط مهم اینه حالت خوب بشه.
چاقویی تیز پشت پلکهام رو خراش میداد.لعنتی تو عوضی نیستی!!نتونستم این رو با صدای بلند بهش بگم،چون حالا،تا حد امکان باید ازم دور میموند،صدمه زدن به خودم قابل تحمل بود،اما اون...
هانا:نمیخوام ببینمت.بهت نگاه میکنم، همهچی یادم میافته. باید تنها باشم. باید فکر کنم. با حضور تو نمیتونم. داری همهچیز رو سختتر میکنی.
چشمان تیرهاش درد را مثل زخمی باز فریاد میزد.
نفس کشیدن برام سخت شد.
هانا: خواهش میکنم… برو. این یکی عاجزانه بود؛ بیفیلتر، بینقاب.
ملحفهی ابریشمی زیر انگشتام مچاله شده بود. چشمهام دوباره میسوختند.
_حرصم میگیره وقتی کسی که جز یه وسیلهی انتقام برای گندکاریهای پدرش نبوده، اینطور از تنفر و عصبانیت حرف میزنه…
- ۱۳.۵k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط